خرید بک لینک

بفرمایید اصلا تعارف نکنید که ناراحت میشم


عکس در حال بارگذاری است. لطفا چند لحظه صبر کنید.

عکس در حال بارگذاری است. لطفا چند لحظه صبر کنید.

عکس در حال بارگذاری است. لطفا چند لحظه صبر کنید.

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

دوست دارم شب قدرم را تو برایم دعا کنی و خودت برایم اینده ام را رقم بزنی........


div>
عکس در حال بارگذاری است. لطفا چند لحظه صبر کنید.

عکس در حال بارگذاری است. لطفا چند لحظه صبر کنید.

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

وقتی که دیر رسیدم

و با دیگری دیدمت

فهمیدم که گاهی

هرگز نرسیدن بهتر است

از دیر رسیدن

عکس در حال بارگذاری است. لطفا چند لحظه صبر کنید.

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

ایــن روزهـــا همــه بــه مــن

دلـتــنـــگــی

هــدیــه مـی دهنــد

لطفـــا آتــش بــس اعــلام کــنید!

بــه خـــدا

تمــــامـ شــد

دلـــــــــــم...!

عکس در حال بارگذاری است. لطفا چند لحظه صبر کنید.

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

اینو داشته باش{-88-}


عکس در حال بارگذاری است. لطفا چند لحظه صبر کنید.


{-84-}{-88-}{-88-}

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

یه روز یه باباهه داشته روزنامه می خونده بچه اش میاد میگه بابا با هم بازی کنیم؟ باباهه که حوصله نداشته یه تیکه از روزنامه که نقشه دنیا روش بوده رو تیکه تیکه می کنه میده به بچه می گه فکر کن پازله درستش کن چند دقیقه بعد بچه درستش می کنه مییاردش باباهه می گه توکه نقشه ی دنیارو بلد نیستی چطور درستش کردی ؟ بچه می گه من ادمای پشت صفحه رو درست کردم اگه ادما درست شن دنیا هم درست میشه.div>
عکس در حال بارگذاری است. لطفا چند لحظه صبر کنید.

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

یادش بخیر

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

ای دِل بــی ارزش...


لامَـــصــب...یــاد بگیــر...!


اَگـــه کســـی بِهـــت گُفـــت دوسِـتـــــــ دارَمـ....


لـُــزومـــا بـِـه ایــن مَعنــی نیستـــ کِـــه کِــس دیگـــه ای را دوسـتـــ نـَــدارد...

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

ابرها به آسمان تکیه می کنند
درختان به زمین
و انسان ها به مهربانی هم


برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

کدووووم قشنگتره؟


برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

خدایا کمکم کن قدرش رو بدونم

مراسم كتابت قرآن كريم توسط 300 نفر از خطاطان در تالار وحدت

اِنَّا اَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ

التماس دعا

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

...

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

تا ساعت ۱۰:۳۰ کلاس داشتم . بعدش طبق قولی که به یه بنده خدا داده بودم باید میرفتم بانک و یه پولی براش میگرفتم . رفتم شماره گرفتم و نشستم . نوبتم شد . اتفاقا چند روز پیش هم نوبتم به همین باجه افتاده بود . تا رسیدم آقاهه دفترچم رو گرفت و بعد رفت پای یه سیستم دیگه و شروع کرد به گرفتن اطلاعات آدرس تلفن تلفن همراه وضعیت تاهل ... منم مثل اسکول ها همه مشخصات رو دادم . البته ارگان دولتیه با خودم گفتم حتما دفترچم تموم شده بعد برگشت سر جاشو به کارش ادامه داد . پرسید خیابون فلان (خیابون محل زندگی ما ) کدوم خیابون میشه ؟؟؟فلان خیابون گفتم نه اون رسالته !!! تو دلم گفتم حالا چی کار داری به خونه ما مگه میخوای بیای خواستگاری !!!! تمام مسیر برگشت حواسم به این چیزا بود . رسیدم خونه ۵ دقیقه بعد تلفن زنگ خورد حدس بزنید کی بود ؟؟؟!!!!!!! مادر آقا بانکی !!!!!! برای امر خیر تماس گرفته بود !!! به مامانم گفته بود شما دختر دم بخت دارید یکی شمارو معرفی کرده !!! به مامانم گفتم بگو من دوتا دختر دم بخت دارم کدومشون اونم سیر تا پیاز اطلاعات مارو داد به مامانم !!! فعلان هیچی نگفتم به مامانم گفتم من نمیرم بهشون بگو این تا خواهرش شوهر نکنه نمیره خونه بخت !!! آقا بانکی سید هستن چقدر هم مامانش تعریف کرده که همه چی داره !!!!!! مامان منم نمیدونم چه علاقه ای داره دامادش سید باشه !!!

خداااااااااااا تو که میدونی من دلم کجاست ؟؟؟ پیش یکی که هیچی نداره فقط خدارو داریم ( البته میدونم این یعنی همه چی و مارا بس )ولی..... !!!!!!!! خدا کمکمون کن

امروز ولادت امام حسن یا کریم اهل بیت خودت کمکمون کن دلم خیلی گرفته دوست دارم گریه کنم

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

دلنوشت

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

حالم را پرسیدند :گفتم روبراهم

نمیدانستن رو به راهی هستم که تو رفته ای.......!!!!!

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

گاه گاهی دل من می گیرد

بیشتر وقت غروب

آن زمانی که خدا نیز پر از تنهاییست

و اذان در پیش است!

من وضو خواهم ساخت

از خدا خواهم خواست...

که تو تنها نشوی

و دلت پر ز خوشی های دمادم باشد...

پ. ن : چقدر خدا خدا کنم دلش بلرزه گریه ی دل شکسته ها چقدر می ارزه ؟؟؟ دانلود کنید و دعا میکنم تا اجابت بشه. دعا میکنم چون دلم روشنه کلیک کنید

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

امشب بازهم پستچی پیر محله ی ما نیومد

یا باید خانه مان را عوض کنم

یا پستچی را

تو که هر روز برایم نامه می نویسی .... مگه نه ؟!!!


لیلی نوشت : درست وقتی دلت اندازه تموم دنیا گرفته هیچی مثل این اس ام اس نمیتونه دلتنگترت کنه : "روبرو حرم امام رضام ، به یاد تک تکتون هستم" .فردی که این اس ام اس رو فرستاده دوستیه که تو سفر قبلی مشهدم با هم بودیم. فقط تونستم چشمامو ببندم و با خودم زمزمه کنم :

اللهّمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضا المرتَضي الامامِ التّقي النّقي و حُجَّّتكَ عَلي مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثري الصّدّيق الشَّهيد صَلَوةَ كثيرَةً تامَةً زاكيَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه كافْضَلِ ما صَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِكَ.

لیلی نوشت ۲ : خوابیده بودم . یه خواب بد دیدم از خواب پریدم . بیدار شدم داشتم میلرزیدم و سردم بود خواب بدی بود خیلی ...... دوباره خوابیدم . یه خواب قشنگ دیدم .محتوای خواب اینجوری بود خواب دیدم ۲ تا دیگ بزرگ آش نذری پخته بودی . آوردی خونه ما . گفتم این چیه گفتی آش .پخش کردنش با شما . ما هم کلی ظرف یه بار مصرف خریدیم و شروع به پخش کردن کردیم .

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

قسمت نشد تا در کنار هم بمانیم ، قسمت نشد تا در هوای هم بمیریم


تا سرنوشت ما جدایی رو رقم زد ، ای یار عاشق از جدایی ناگزیریم


فرصت نشد غمگین ترین آواز خود را ، در خلوت معصوم چشمانت بخوانم


صد سوز تنها با دلم سازم که یک شب ، با گریه در چشمان گریانت بخوانم


آئینه ام چین خورده از رنگ جدایی ، از تو سرودم نغمه ای فصل آشنایی


تو رفته ای تا صد بهار ارغوانی ، بعد از تو دشت و خانه را در بر بگیرد


بعد از توی ای عاشقترین هر کوچه خواهاً ، همچون صدف از نام تو گوهر بگیرن


تو رفته ای تا صد بهار ارغوانی ، بعد از تو دشت و خانه را در بر بگیرد

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

رهگذران همه مي گذرند ...

بي گذر از ، گذرگاه دلم ...


فرض كنيد به شما الهام شده فقط 2 ساعت فرصت داريد زندگي كنيد !!!

چه مي كنيد با اين 2 ساعت باقي مانده از عمرتان ؟؟؟


لطفا حرف دلتون رو صادقانه بنويسيد، نظرات كم كم تاييد مي شو ند .

توجه كنيد نظرتون رو به صورت خصوصي ارسال نكنيد ، نظرات بي ربط با اين سوال تاييد نمي شوند .

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

چــقدر دلَم گرفته از دار دُنيا !!!
يــه خـُدا داريم که اونم ما رو پاک فراموش کرده ...
نمي گه يه دلبري اون پايين پايين ها داريم که هـر روز داره صدام مي زنه
مي دونم اون صدامو مي شنَوه ...
داره جوابـَـم رو مي ده ...
اين منم که نمي تونـَم صداشُ بشنوم ولي اون قدر صداش مي کـُنم که بتونم صداشــو بشنوم
که بهم بگه هنوز واسـَش عزيزم مثل اون مـوقـع ها کـه هـنـوز جـايـي رو زمـيـن نــداشتم...
.
.
این جا تنها جایی هست که من بدون این که حتی یک ثانیه روی حرف هایی که می زنم فکر کنم ...
این جا فقط جای نا گفته هایی هست که توی این دنیای رنگارنگ فرصت نشده بگم ...
این جا قلب و روحم را به بیچارگی ام پیوند می زنم
دیگه خسته شدم از مطالب وبلاگ هایی که زحمتشون فقط کپی پیس هست ...
من اومدم ساده بنویسم اما بدون فیلتر ویرایش ...
این جا جنگ بین منه با من ...

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

ادیولوژی یک خانوم مدرن / عکس

وب سایت فارسی زبان برای دانلود ها | www.4downloads.ir

تصویر رادیولوژی بلایی که کفش های پاشنه بلند بر سر وضعیت طبیعی پاها می آورد.

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟
شهر را گویی نفس در سینه پنهان است
شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد
آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است
روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست
آفتاب از اینهمه دلمردگی ها رویگردان است
بال پرواز زمان بسته است
هر صدائی را زبان بسته است
زندگی سر در گریبان است

ای قناریهای شیرین کار
آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار
ای خروشان موجهای مست
آفتاب قصه هاتان گرم
چشمه ی آوازتان تا جاودان جوشان
شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست
زیستن را در چنین آلودگیها زاد و برگش نیست

ای تپشهای دل بی تاب من
ای سرود بیگناهیها
ای تمناهای سرکش
ای غریو تشنگی ها
در کجای این ملال آباد
من سرودم را کنم فریاد؟
در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

وقتي چترت خداست بگذار ابر سرنوشت هر چقدر مي خواهد ببارد...

لحظه هايت آرام....

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

بعد از همان تصميم کبری ابرها هم

يا سيل می بارد و يا باران ندارد

بابا انارو سيب و نان را می نويسد

حتی براي خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست

هی می نويسد اين ندارد آن ندارد

بنويس کی آن مرد در باران ميايد

اين انتظار خيسمان پايان ندارد

ای تو گوش کن, بنویس نقطه سر خط

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

دوباره سلام....

هی روزگار چی بگم بهت که یه روز خوبی یه روز بد ...یه روز شیرینی و یه روز تلخ...

یه روزپراز خنده و شورو حالی ,یه روز انقده دلگیری که جز گریه کاری نمیتونیم بکنیم...!!

ولی بازم شکر ,شکر ت ای خدا ...بازم راضی هستیم ..

نمی دونین چه حالی دارم ...انقد اینروزا بی حالم که اصلا حالو حوصله ی آپ کردن رو نداشتم ولی خوب امروز اومدم تا با حرف زدن یه خورده خودمو خالی کنم ...!!!

ولی حالا که اومدما نمی دونم چرا حرفم نمیاد...

اینم شانس ما..!!!

ولش کنین ...شعرو بخونین خودتون متوجه همه چی میشین...!!

کاش لحظه ی مرگم امشب بود .

کاش مرغ نفست با من بود

کاش با من بودی و می گفتی

که این قصه همه در فکرم بود

کاش بانوی شهر مشرق با من بود

کاش با مهربانی و خوبی با من بود

کاش چشمانم میدید روزی را

که دستانت محرم دردم بود

سیل اشکی گرفت چشمم را

این ها همه قصه ی عشقم بود

بی تو حتی در اوج خنده هام

بر لب خشکیده ام ماتم بود

کاش با من بودی همه ی ذکرم بود

این ذکر همه در فکرم بود

این ای کاشها همه در فکرم بود

خاطر من همه شب ماتم بود

کاش لحظه ای با من می بودی

آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود

آن شادی را ندیدم هرگز من

آن شادی همه در فکرم بود

تجربه ی بی مهری مرگ من است

این گفته کلام آخر بود

کاش میگفتی حرفی که رازت بود

که همه دردم در رازت بود

کاش میگفتی حرف دلت را

ولی این حرف دل صدای نازت بود

این نگفتن ارزش غم را نداشت

غم من نگفتن رازت بود

روزگاری غم و غصه ی من

صدای دلنواز سازت بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

گرفتین چی شده دیگه..؟؟؟

نظر یادتون نره ...!!

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

امروز صبح وقت آرایشگاه داشتم داشتم میرفتم که سرو صدای آژیر آمبولانس و پشت سرش هم ماشین آتش نشانی رو شنیدم

با سرعت توی خیابون شلوغ و باریک میرفتن

رفتم آرایشگاه و موقع برگشتن از دور آمبولانس و ماشین آتش نشانی رو دیدم

از سیاهی دود خبری نبود پس ماجرا آتش سوزی نیست!

شاید چاه ریزش کرده<<<<شاید آوار روی کسی ریخته<<

از دور دیدم یکی از مامورهای آتش نشانی یه لباس کلفت پوشیده و یه کلاه مثل غواص های قدیمی که تا زیر کتف هاش بلند بود

یاد فیلم هاد دکتر هو افتادم... نکنه فضایی ها حمله کردن؟

نردبان فلزی به درختی تکیه داده شده بود

مردم جمع شده بودن تا صحنه رو از دست ندن!!

مامور آتش نشان یه کیسه زباله ی سیاه دست گرفت و از نردبان آروم آروم بالا رفت.......

به یکی از مغازه دارها گفتم: اینجا چه خبره؟

--بالای اون درخت زنبورها کندو درست کردن و باعث مزاحمت شدن

اهالی زنگ زدن که بیان زنبورهارو ببرن...

........................

رسیدم خونه و به خودم گفتم: لابد زنبور رفته توی شلوار یکی از شاکی ها

وقتی بند تنبان شل باشه باید از آتش نشانی کمک گرفت!!!

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

درهمسایگی مادختری بود که ازمن 4سال بزرگتربود من و او زمانی که به خانه ی پدربزرگمان می آمدیم با هم بازیمیکردیم خیلی کم همدیگر را می دیدیم،واقعا جذاب بود،در عالم کودکی دوستش داشتمشاید دوست داشتنی از جنس خواهرانه.

درهسایگی ما پسری هست که من عجیب تمایل دارم که به اولبخند بزنم وبا او دست بدهم و بگویم هنوز دوستت دارم اما از جنس برادرانه و من در موردتهیچ قضاوتی نمیکنم و هنوز هم به اندازه همان زمان ها جذاب هستی...

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

سلام خوبین!من یه معذرت خواهی بزرگ به آبجی پری بدهکارم آبجی بخدا صفحه ات خیلی دیر میاد آخرین بار که اومده بودی اینجا اون خصوصیه رو میگم اومدم همه شو خوندم ولی تا اومدم نظر بدم صفحه رفت!شرمنده ام آبجی!خیییییییییلی.من 2 سال هست که دارم رو اعصاب مامانم پیاده روی میکنم که مامان جان خواهش میکنم برای من یه پرسرعت بگیر!مادر جان راضی نمیشن ومیگن همینجوریش ول کن نت نیستی!میگم مامان تا من بخوام یه چیز دانلود کنم 1ساعت طول میکشه ،معلومه که ول کن نت نمیشم!بعد پری شب من با بابام حرف زدم در کمال تعجب بابام گفت زودتر میگفتی بعد از خرداد یه کاری میکنم!بعد به این نتیجه رسیدم که من اگه بجای این 2سال که رو مامانم کار میکردم،اگه فقط یه بار به بابام میگفتم تا الآن منم یه پرسرعت داشتم!به خاطر این میگم بعضی صفحه ها دیر میاد منم اونارو فقط با گوشی میخونم!این ماهم که واسه ما بچه دبیرستانی ها خیلی حساسه!حالا یه چیز میگم همگی بگین آمین ( خدایا هرکی امتحان داره،امتحانشو خوب بده،ماهم همینطور ) آمین

یا الله توکلت بک

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

به اینجام میشه گفت وبلاگ؟کافیست تنها با نگاه کردن به تاریخ آخرین پست پاسخ این سوال را بیابید!

متاسفم پاسخ شما اشتباه است اینجا یک وبلاگ است البته نظر شما هم برای ما حائزبسی اهمیت است!

به هر حال یه وقت خدا نکرده فکر نکنین بنده بیکار میچرخم ها اصلا!ولی فکرم نکنین غرق درسم ها اصلا!کلا این چند وقته اصلا نمیدونم چم شده یه طوریم ولی دقیق نمیدونم چه طوری!کلا تو حال و هوای افسردگیم!هی زندگی!عقده ی خود کم بینی هم دارم ادراک پریشیه چهره هم دارم نیکمره راست کلا تعطیل!اما مهمتر از همه دچار تعلیق هویتم دقیقا متوجه نیستم دنبال چیم اصلا حرف حسابم چیه!بیخیال شمام الآن احتمالا دچار هنگی شدید مخ شدید!یه ذره که تکلیفم با خودم مشخص شد میام!

فعلا

برچسب: نویسنده: خاطره تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1391 ساعت: 14:56

صفحه بندی