تصویر رادیولوژی بلایی که کفش های پاشنه بلند بر سر وضعیت طبیعی پاها می آورد.
بفرمایید اصلا تعارف نکنید که ناراحت میشم
برچسب:
نویسنده: خاطره


برچسب:
نویسنده: خاطره
وقتی که دیر رسیدم
و با دیگری دیدمت
فهمیدم که گاهی
هرگز نرسیدن بهتر است
از دیر رسیدن

برچسب:
نویسنده: خاطره

برچسب:
نویسنده: خاطره
اینو داشته باش![]()

![]()
![]()
![]()
برچسب:
نویسنده: خاطره

برچسب:
نویسنده: خاطره















برچسب:
نویسنده: خاطره
ای دِل بــی ارزش...

لامَـــصــب...یــاد بگیــر...!
اَگـــه کســـی بِهـــت گُفـــت دوسِـتـــــــ دارَمـ....
لـُــزومـــا بـِـه ایــن مَعنــی نیستـــ کِـــه کِــس دیگـــه ای را دوسـتـــ نـَــدارد...
برچسب:
نویسنده: خاطره
کدووووم قشنگتره؟

برچسب:
نویسنده: خاطره
تا ساعت ۱۰:۳۰ کلاس داشتم . بعدش طبق قولی که به یه بنده خدا داده بودم باید میرفتم بانک و یه پولی براش میگرفتم . رفتم شماره گرفتم و نشستم . نوبتم شد . اتفاقا چند روز پیش هم نوبتم به همین باجه افتاده بود . تا رسیدم آقاهه دفترچم رو گرفت و بعد رفت پای یه سیستم دیگه و شروع کرد به گرفتن اطلاعات آدرس تلفن تلفن همراه وضعیت تاهل ... منم مثل اسکول ها همه مشخصات رو دادم . البته ارگان دولتیه با خودم گفتم حتما دفترچم تموم شده بعد برگشت سر جاشو به کارش ادامه داد . پرسید خیابون فلان (خیابون محل زندگی ما ) کدوم خیابون میشه ؟؟؟فلان خیابون گفتم نه اون رسالته !!! تو دلم گفتم حالا چی کار داری به خونه ما مگه میخوای بیای خواستگاری !!!! تمام مسیر برگشت حواسم به این چیزا بود . رسیدم خونه ۵ دقیقه بعد تلفن زنگ خورد حدس بزنید کی بود ؟؟؟!!!!!!! مادر آقا بانکی !!!!!! برای امر خیر تماس گرفته بود !!! به مامانم گفته بود شما دختر دم بخت دارید یکی شمارو معرفی کرده !!! به مامانم گفتم بگو من دوتا دختر دم بخت دارم کدومشون اونم سیر تا پیاز اطلاعات مارو داد به مامانم !!! فعلان هیچی نگفتم به مامانم گفتم من نمیرم بهشون بگو این تا خواهرش شوهر نکنه نمیره خونه بخت !!! آقا بانکی سید هستن چقدر هم مامانش تعریف کرده که همه چی داره !!!!!! مامان منم نمیدونم چه علاقه ای داره دامادش سید باشه !!!
خداااااااااااا تو که میدونی من دلم کجاست ؟؟؟ پیش یکی که هیچی نداره فقط خدارو داریم ( البته میدونم این یعنی همه چی و مارا بس )ولی..... !!!!!!!! خدا کمکمون کن
امروز ولادت امام حسن یا کریم اهل بیت خودت کمکمون کن دلم خیلی گرفته دوست دارم گریه کنم
برچسب:
نویسنده: خاطره
برچسب:
نویسنده: خاطره
برچسب:
نویسنده: خاطره
گاه گاهی دل من می گیرد
بیشتر وقت غروب
آن زمانی که خدا نیز پر از تنهاییست
و اذان در پیش است!
من وضو خواهم ساخت
از خدا خواهم خواست...
که تو تنها نشوی
و دلت پر ز خوشی های دمادم باشد...
پ. ن : چقدر خدا خدا کنم دلش بلرزه گریه ی دل شکسته ها چقدر می ارزه ؟؟؟ دانلود کنید و دعا میکنم تا اجابت بشه. دعا میکنم چون دلم روشنه کلیک کنید
برچسب:
نویسنده: خاطره
لیلی نوشت : درست وقتی دلت اندازه تموم دنیا گرفته هیچی مثل این اس ام اس نمیتونه دلتنگترت کنه : "روبرو حرم امام رضام ، به یاد تک تکتون هستم" .فردی که این اس ام اس رو فرستاده دوستیه که تو سفر قبلی مشهدم با هم بودیم. فقط تونستم چشمامو ببندم و با خودم زمزمه کنم :
اللهّمَ صَلّ عَلي عَلي بنْ موسَي الرّضا المرتَضي الامامِ التّقي النّقي و حُجَّّتكَ عَلي مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثري الصّدّيق الشَّهيد صَلَوةَ كثيرَةً تامَةً زاكيَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه كافْضَلِ ما صَلّيَتَ عَلي اَحَدٍ مِنْ اوْليائِكَ.
لیلی نوشت ۲ : خوابیده بودم . یه خواب بد دیدم از خواب پریدم . بیدار شدم داشتم میلرزیدم و سردم بود خواب بدی بود خیلی ...... دوباره خوابیدم . یه خواب قشنگ دیدم .محتوای خواب اینجوری بود خواب دیدم ۲ تا دیگ بزرگ آش نذری پخته بودی . آوردی خونه ما . گفتم این چیه گفتی آش .پخش کردنش با شما . ما هم کلی ظرف یه بار مصرف خریدیم و شروع به پخش کردن کردیم .
برچسب:
نویسنده: خاطره
قسمت نشد تا در کنار هم بمانیم ، قسمت نشد تا در هوای هم بمیریم
تا سرنوشت ما جدایی رو رقم زد ، ای یار عاشق از جدایی ناگزیریم
فرصت نشد غمگین ترین آواز خود را ، در خلوت معصوم چشمانت بخوانم
صد سوز تنها با دلم سازم که یک شب ، با گریه در چشمان گریانت بخوانم
آئینه ام چین خورده از رنگ جدایی ، از تو سرودم نغمه ای فصل آشنایی
تو رفته ای تا صد بهار ارغوانی ، بعد از تو دشت و خانه را در بر بگیرد
بعد از توی ای عاشقترین هر کوچه خواهاً ، همچون صدف از نام تو گوهر بگیرن
تو رفته ای تا صد بهار ارغوانی ، بعد از تو دشت و خانه را در بر بگیرد
برچسب:
نویسنده: خاطره
رهگذران همه مي گذرند ...
بي گذر از ، گذرگاه دلم ...
فرض كنيد به شما الهام شده فقط 2 ساعت فرصت داريد زندگي كنيد !!!
چه مي كنيد با اين 2 ساعت باقي مانده از عمرتان ؟؟؟
لطفا حرف دلتون رو صادقانه بنويسيد، نظرات كم كم تاييد مي شو ند .
توجه كنيد نظرتون رو به صورت خصوصي ارسال نكنيد ، نظرات بي ربط با اين سوال تاييد نمي شوند .
برچسب:
نویسنده: خاطره
برچسب:
نویسنده: خاطره
برچسب:
نویسنده: خاطره
در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟
شهر را گویی نفس در سینه پنهان است
شاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبد
آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی است
روی این مرداب یک جنبنده پیدا نیست
آفتاب از اینهمه دلمردگی ها رویگردان است
بال پرواز زمان بسته است
هر صدائی را زبان بسته است
زندگی سر در گریبان است
ای قناریهای شیرین کار
آسمان شعرتان از نغمه ها سرشار
ای خروشان موجهای مست
آفتاب قصه هاتان گرم
چشمه ی آوازتان تا جاودان جوشان
شعر من می میرد و هنگام مرگش نیست
زیستن را در چنین آلودگیها زاد و برگش نیست
ای تپشهای دل بی تاب من
ای سرود بیگناهیها
ای تمناهای سرکش
ای غریو تشنگی ها
در کجای این ملال آباد
من سرودم را کنم فریاد؟
در کجای این فضای تنگ بی آواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟
برچسب:
نویسنده: خاطره
لحظه هايت آرام....
برچسب:
نویسنده: خاطره
سارا به سين سفره مان ايمان ندارد
بعد از همان تصميم کبری ابرها هم
يا سيل می بارد و يا باران ندارد
بابا انارو سيب و نان را می نويسد
حتی براي خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نويسد اين ندارد آن ندارد
بنويس کی آن مرد در باران ميايد
اين انتظار خيسمان پايان ندارد
ای تو گوش کن, بنویس نقطه سر خط
بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد
برچسب:
نویسنده: خاطره
دوباره سلام....
هی روزگار چی بگم بهت که یه روز خوبی یه روز بد ...یه روز شیرینی و یه روز تلخ...
یه روزپراز خنده و شورو حالی ,یه روز انقده دلگیری که جز گریه کاری نمیتونیم بکنیم...!!
ولی بازم شکر ,شکر ت ای خدا ...بازم راضی هستیم ..
نمی دونین چه حالی دارم ...انقد اینروزا بی حالم که اصلا حالو حوصله ی آپ کردن رو نداشتم ولی خوب امروز اومدم تا با حرف زدن یه خورده خودمو خالی کنم ...!!!
ولی حالا که اومدما نمی دونم چرا حرفم نمیاد...
اینم شانس ما..!!!
ولش کنین ...شعرو بخونین خودتون متوجه همه چی میشین...!!
کاش لحظه ی مرگم امشب بود .
کاش مرغ نفست با من بود
کاش با من بودی و می گفتی
که این قصه همه در فکرم بود
کاش بانوی شهر مشرق با من بود
کاش با مهربانی و خوبی با من بود
کاش چشمانم میدید روزی را
که دستانت محرم دردم بود
سیل اشکی گرفت چشمم را
این ها همه قصه ی عشقم بود
بی تو حتی در اوج خنده هام
بر لب خشکیده ام ماتم بود
کاش با من بودی همه ی ذکرم بود
این ذکر همه در فکرم بود
این ای کاشها همه در فکرم بود
خاطر من همه شب ماتم بود
کاش لحظه ای با من می بودی
آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود
آن شادی را ندیدم هرگز من
آن شادی همه در فکرم بود
تجربه ی بی مهری مرگ من است
این گفته کلام آخر بود
کاش میگفتی حرفی که رازت بود
که همه دردم در رازت بود
کاش میگفتی حرف دلت را
ولی این حرف دل صدای نازت بود
این نگفتن ارزش غم را نداشت
غم من نگفتن رازت بود
روزگاری غم و غصه ی من
صدای دلنواز سازت بود
کاش لحظه ی مرگم امشب بود
کاش لحظه ی مرگم امشب بود
گرفتین چی شده دیگه..؟؟؟
نظر یادتون نره ...!!
برچسب:
نویسنده: خاطره

امروز صبح وقت آرایشگاه داشتم داشتم میرفتم که سرو صدای آژیر آمبولانس و پشت سرش هم ماشین آتش نشانی رو شنیدم
با سرعت توی خیابون شلوغ و باریک میرفتن
رفتم آرایشگاه و موقع برگشتن از دور آمبولانس و ماشین آتش نشانی رو دیدم
از سیاهی دود خبری نبود پس ماجرا آتش سوزی نیست!
شاید چاه ریزش کرده<<<<شاید آوار روی کسی ریخته<<
از دور دیدم یکی از مامورهای آتش نشانی یه لباس کلفت پوشیده و یه کلاه مثل غواص های قدیمی که تا زیر کتف هاش بلند بود
یاد فیلم هاد دکتر هو افتادم... نکنه فضایی ها حمله کردن؟
نردبان فلزی به درختی تکیه داده شده بود
مردم جمع شده بودن تا صحنه رو از دست ندن!!
مامور آتش نشان یه کیسه زباله ی سیاه دست گرفت و از نردبان آروم آروم بالا رفت.......
به یکی از مغازه دارها گفتم: اینجا چه خبره؟
--بالای اون درخت زنبورها کندو درست کردن و باعث مزاحمت شدن
اهالی زنگ زدن که بیان زنبورهارو ببرن...
........................
رسیدم خونه و به خودم گفتم: لابد زنبور رفته توی شلوار یکی از شاکی ها![]()
وقتی بند تنبان شل باشه باید از آتش نشانی کمک گرفت!!!
برچسب:
نویسنده: خاطره
درهمسایگی مادختری بود که ازمن 4سال بزرگتربود من و او زمانی که به خانه ی پدربزرگمان می آمدیم با هم بازیمیکردیم خیلی کم همدیگر را می دیدیم،واقعا جذاب بود،در عالم کودکی دوستش داشتمشاید دوست داشتنی از جنس خواهرانه.
برچسب:
نویسنده: خاطره
یا الله توکلت بک
برچسب:
نویسنده: خاطره
متاسفم پاسخ شما اشتباه است اینجا یک وبلاگ است البته نظر شما هم برای ما حائزبسی اهمیت است!
به هر حال یه وقت خدا نکرده فکر نکنین بنده بیکار میچرخم ها اصلا!ولی فکرم نکنین غرق درسم ها اصلا!کلا این چند وقته اصلا نمیدونم چم شده یه طوریم ولی دقیق نمیدونم چه طوری!کلا تو حال و هوای افسردگیم!هی زندگی!عقده ی خود کم بینی هم دارم ادراک پریشیه چهره هم دارم نیکمره راست کلا تعطیل!اما مهمتر از همه دچار تعلیق هویتم دقیقا متوجه نیستم دنبال چیم اصلا حرف حسابم چیه!بیخیال شمام الآن احتمالا دچار هنگی شدید مخ شدید!یه ذره که تکلیفم با خودم مشخص شد میام!
فعلا
برچسب:
نویسنده: خاطره